تبليغاتX
پسر ایرونی

پسر ایرونی

پسرونه

جینگولی

        jingoli

                       سلام دوستان به وبلاگ جینگولی خوش آمدید

                        این پست ثابت است پست های جدید زیر این پست قرار میگیره

                                      ( با وبلاگ های فعال نیز تبادل لینک میکنیم)

                   سایر وبلاگ های جینگولی حتمآ دیدن کنید

در ضمن هر یک از شما عزیزان که مایل به همکاری با اینجانب هستید می توانید در هر یک از وبلاگ های زیر نیز با هم همکار شویم در صورت تمایل در قسمت نظرات به من اطلاع دهید

                                                وبلاگ اصلی جینگولی

۱)  همه چیز پیدا میشه                                 ۲)  برنامه (موبایل و کامپیوتر )

۳ ) کسب درآمد    ( با کلی جایزه )                   ۴)  عشقولانه     

۵) دختر تهرونی                                        ۶)  پسر ایرونی

7) sms رایگان و (اس ام اس و جوک)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 12:1  توسط جینگولی  | 

دل

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 23:39  توسط جینگولی  | 

دیوونه

تولد

امشب از اون شباست که من، دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بیخبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شباست که من، دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها، دردمو فریاد بزنم

دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگی چقدر غمه، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی، تلخه بهت هرچی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
دست رفاقت نمیدم، دست رفاقت نمیدم

از این همه دربدری، تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی؟ این قصه های طاقته
از این همه دربدری، بلب رسیده جون من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من

دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگی چقدر غمه، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی، تلخه بهت هرچی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم

دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی، تلخه بهت هرچی بگم

دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی، ...

من نمي تونم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 23:3  توسط جینگولی  | 

دوستان عزیز ضمیمه این پست یک داستان می باشد بخوانید و نظر بدهید  این داستان واقعیست  یقینا بعضی ها تجربش کردن

روزی روزگاری در این شهر شلوغ همین نزدیکیا یه پسر جوون تصمیم میگیره اولین و آخرین همدمشو پیدا کنه و یه دوستی منتهی به زندگی مشترک را بسازه که به همه ثابت کنه میشه .......

این پسر ساده دختر مورد نظرشو پیدا میکنه اون با همه شرایط پسر همخونی داشت . پس از مدتی طولانی موفق میشه ببینتش و عاشقش میشه اما روش نمیشه بهش بگه . دختره هم همینطور تا اینکه بالاخره عشقی که چشمانش کور هست و نمیتونه پنهان بشه آشکارا بین این دو خود نمایی میکنه و از دیدن این دو پرستو لذت میبره . این دو عاشق و دلباخته هم دیگه میشن . طوری که دوری هم دیگرو یه لحظه ام نمیتونستن تحمل کنن و بدون هم واقعا میمردن . راه طولانی و پر پیچ و خم شروع میشه اونا با سختی ها میجنگن تا به آرزو هاشون برسن و مال هم بشن . ۱ سال با همه خوبی ها و بدی هاش میگذره  اونا ۱ ساله شدن رابطشونو جشن میگیرن سال دوم را شروع میکنن . پسره واقعا خودشو وقف اون دختره کرده بود  اما مشکلات خانوادگی و فشار اقوام و درس یه ذره کارشو سخت کرده بود اما همچنان استوار پیش میرفت . به نیمه سال رسید یه روز اون دو تا سر یه مسئله بی اهمیت دعواشون میشه .پسره خیلی ناراحت میشه و به دختره میگه از پیشش بره و تلفونو قطع میکنه دختره بارها تماس میگیره اما غرور اجازه نمیده معذرت خواهی کنه و دوستیه اونا به جدایی ختم میشه اما نه به این سادگی پسره ۲ بار خود کشی میکنه از فراق دختره یه بار با قرص و بار  دیگه با مشروب که خدا نمیخواد این جوون بمیره .پسره بعد این ماجرا همدمش میشه چند نخ سیگر که لب پنجره بشینه و دودشون کنه ... اما پسره شک داشت که دختره تنها باشه با هزار دوزو کلک بالاخره میفهمه دختره قبل از اینکه اونو ترک کنه با یکی دیگه دوست شده و  اونو به پسره فروخته .پسر ساده نمیدونست هیچ کس وفا نداره تو این دنیا و شکست روحی بدی خورد و داره دیوونه میشه . چه جور میتونه باور کنه دختره جای اون بوسه های رو گونه هاشو میتونه فراموش کنه ؟؟؟؟اون آغوش گرم پسررو ؟؟؟؟ اون دوست دارم گفتنارو ؟؟ دختره مقصر جدایی رو پسره میدونست و همیشه بهش تعنه میزد حالا که پسره ما جرا رو فهمیده میخواد به دختره بگه که میدونه و بگه دلیل جدایی اون بوده و هوس بازی های بچه گانه......

دوستان من به نظر شما پسر این کارو بکنه و تلافی بکنه اون همه سر کوفت و تحقیر شدنو یا نه؟؟؟

                               jingoli

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:3  توسط جینگولی  |